دل نوشته های بیقراری ...

برای رسیدن به آرامش همیشه مینویسم،ازآرزوها و دلتنگیهایم...مخاطب نوشته هایم هرگز زاده نشده اما...قادری تواناست

دوستتتتتت دارمممممم

دووووست دارم،میدونم ولی نمیدونی که من دلواپس تمام فرداهاااااام

دستای گرم من...با تمام اشتیاق توی جیب بیکسی هامه

من....فراموشت نمیکنم

من....دوست دارم حنی اگه خدا نخواد بازم میخوامتتتتتتت

آرام جانم:آسوده بخواب چشمای من تا ابد بیدار خواهدماند....قلب

[ دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

روزهاست که سرگردانم

[ یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

دلتنگم

امشب از اون شباست که دلم گرفته...دلم میخواد چشامو ببندمو به یه خواب عمیق فرو برم.یخواب که پرباشه از شادی،نور،سرسبزی...به هرکس خوبی کردم با بدی هاش سنگ تمام گذاشت.دوس دارم بگذرم از تمام نامهربونی هایی که در حقم شد.چشمامو میبندم وخیره میشم به آسمون...تاریک نیست،ابریه.میدونم یروز ماه از پشت این ابر بیرون میاد و عاقبت تمام آسمون غرق در ابهت و زیبایی میشه.میدونم یروزی تمام میشه تمام سختیام.تمام میشه دردام.غصه هام...و اونروز از ته دل میخندم به امروز اما خدایا فردایی هم هست وقتی درد به قلبم میکوبه؟؟؟

بمن گفتی که بشکن،من شکستم ،شک نکردم

به دنبالت دویدم، جز ریاضت حک نکردم

تمام هستیم را بیوفا آتش کشاندی

مرا یک گوشه تنها و بی یاور نشاندی

خداوندا به فریاد دلم رس...

خدایا من شدم مثل تو بیکس

خدایا چشم من نوری نداره

نزار ظلمت بر این برکه بباره.....

 

[ چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

بیتابم نکن آرام جانم...

آبی باش روی آتش تمام بیقراریهای من.شعله نکش...خاکسترم نکن...بر ویرانه های غرورم کاخ پادشاهیت را بنا نکن....من خون دل خوردم تا به امروز برسم...بر بادم نده...

دلم را بِبَر...با یک حرف...یک نگاه...با شاخه گلی.....اما از من نبُر به هر بهانه.جایگاهت راحفظ کن که جایی خالی نشود برای دیگران و حسرتش نماند برای تو...چشم

[ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

 

آرزوی من این است...تو باشی... و من کنار تو از ته دل بخندم به تمام لحظه هایی که در انتظار رسیدنت اشک ریختم...انتظار تو تمام دنیای من را، غرق در شوق خواهد کرد... من ایمان دارم ...به آمدنت...صدای قدم های تو طنین اندازِ ضربان قلب خسته من است...تو بیا ...تو بخند...تو بگو و تو....بمان جاویدانمقلبماچ

[ یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

اولین جمعه دلگیر زمستونی...

تو تمامه دلیل بودن منی،تو که باشی بهارم بینهایت زیباست.تو که باشی تابستانم لبریز از گرماست...پاییز و زمستان رو که نپرس...سهم تمام دلدادگی های من از این دنیا دستان خسته توست...هنوزم وقتی پیشونی من رو میبوسی احساس میکنم با تمام وجودم دوست دارمو محتاجم به بوسه هات...فارغ از سی بهاری که سپری کردم کودک میشم و خودمو تو دلت جا میدم.سنگین قدم برمیداری و سعی میکنی مثل همیشه یه کوه باشی.این روزا خیلی سخت میگذره برات.من هرشب دعا میکنم برای بیشتر داشتنت برای بودنت برای آرامشت....بابا،بینهایت دلتنگتم و برای سلامتیت دعا میکنمناراحت

یه بار به دنیا میاییم و شاید فرصت ها برای جبران محدود باشن...امروز که هستیم  مهربان باشیم و با عشق زندگی کنیمقلب

[ شنبه ٥ دی ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

اسم تو

من اسم تو را..هزاران بار...روی شیشه ای "حک" کردم که دیشب باران شست و امروز از آن همه بی تابی ....نیست یادیمژهنیشخند

[ جمعه ۸ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

فراموش نکن...

تو زندگیت هر وقت به جایی رسیدی...هرگز فراموش نکن..."روزی رو که دستات خالی بود کی از دستاش پل ساخت تا تو پیشرفت کنی و بالا بری، و کی شونه هاشو تکیه گاه بیکسی هات کرد تا غم تنهایی نکشی"...خوبه که آدم به هرجایی رسید یادش بمونه کی بود و به کجا رسیدمژه

[ چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۳:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

تو...!

نه دیگر مخاطبم هستی نه مورد نظرم

فقط دریک گوشه از زمان ،کنار گذشته هایم بودی

و آینده ای که از تو نه اسمی هست نه یادی

[ پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

فقط تو

[ شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

خدایا

خدایا ...

شکر،بابت تمام تنهایی هام ...

چون تو تنها رفیق خلوتم شدی و لحظه های عصیان قلبم تنها تویی که پلک های خیسم رو می بندی تا کمتر بی تابی کنم...خدایا،این روزا رو دوست ندارم اگر حرمتی سی ساله برای بندگی من و خدایی تو هست، این روزا رو بزن بره جلوتر...همه اتفاق های بد رو یهو سرراهم نزار.شونه های من تنهاست.این سنگینی به قیمت شکستن کمرم تمام شد.دلم آرامش میخواد

 

[ شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

میروم

کوچه را بو میکشم ،سرمست عطرت میشوم

نیستی در این سکوت،لبریز حسرت میشوم

من به تو رو کرده بودم ،اینچنین ماتم نکن

این روا نیست دشمنی ،با خنده ات پاتم نکن

دستی که در حسرتش آتش به جانت میزدی

عاقبت آتش شد و  ،اندر خانمان من زدی

میروم،میرم،عاقبت روزی پشیمان میشوی

تو بدی از من ندیدی تا بخلق، بی ایمان شوی

ناراحت

 

[ پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

امروز همون دیروز موعود منه....

امروز یه روز خوبه واسه من،امروز روز میلاد منه.خوشحالم...خیلیدلقک.امروز خیلیا که مدتها ازشون بیخبر بودم باهام تماس گرفتن و منو شرمنده محبتشون کردنخجالت پارسال این موقع تنها آرزوم این بود زودتر تمام شه این روزا اماامسال یه کوه شدم پر از انرژی و خداروشکر بازم خدا دستای منو ول نکرد.امیدوارم بتونم توی شادی های دوستان و عزیزانم جبران کنم تمام خوبیاشون رو قلبلبخند

خدایا توی این لحظات که شادیم چندبرابربیشتر از روزای دیگه ست ازت میخوام تقدیرم رو تا تابستون آینده به گونه ای رقم بزنی که بتونم در جهت اهداف مثبتم استوارتر و موفق تر قدم بردارم و یروزی بشه که ثمره تلاشم خدمت به خلق خدا و دعای خیر برای پدر و مادرم باشه....الهی آمین هوراهوراقلب

[ سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

حسی شبیه....

از تمام "نباید" های زندگیم یک "باید" قدرتمند میسازم...و با تمام قدرت می تازم در دل سرنوشتم...زمین میخورم اما دستم رو روی زانو میزنم و با قدرتی که ذکر"یاعلی" بهم میده دوباره روی پاهام می ایستم...خدایا،دلم رو به تو میسپارم...توآخرین پناهگاه بی منت منی...اگه تو نبخشی اگه تو چشم روی اشتباهاتم نبندی ایمانم رو با یک حرف زیر سوال می برند،خسته ام...بیشتر از تمام روزها تظاهر میکنم به خوب بودن اما... کمک کن زودتر این روزا بگذرن...دلم یه معجزه میخواد...بزرگ هم نباشه اشکال نداره اما بهم نشون بده من هنوزم راه برگشت دارم...ناامید نیستم اما بی حسم و دلتنگ .. دلم باران میخواهد و ابری که بیصدا کل شب رو بباره و آرامترین لالایی برای من باشدچشم

دلم چند وجب جا میخواد در دل خاک و چندمتر پارچه سفید و یک خواب ابدی...ناراحت

[ سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٦:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

دلتنگم

غمگینم،دلیلش رو نمیدونم.دلم گرفته.حتی تو هم نمیتونی آرومم کنی.خیلی دلتنگم...دیشب دوستم زنگ زد از بارگاه امام رضا(ع) گفت گوشی رو سمت حرم میگیرم نیتتو با آقا بگو...تا چند لحظه فقط بغض کردم بعد باریدم.آهسته،بیصدا،تو حیاط ...زیرنور ماه...جایی که بین من و خدا فاصله ای نبود...امام رضا رو قسم دادم خودش دستای منو بگیرهناراحتیوقتایی زیارت معجزه میکنه برای اونی که دلش از لرزیدن خسته ست ...

خدایا دستمو بگیر،آرامش سهم من از ایمان به توست...آرامم کن ای آرام جانم ناراحت

[ پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

برای تو....

برای تو مینویسم،تویی که سالهاست رفیق نیمه راه منی...برای بودنت بهترین لحظه هایم را سربریدم...برای ماندنم متوسل به دروغ نشو...این لحظات حرمتی دیرینه دارند...دستهایم هنوزم آغشته به جوهریست که باتو بودن رو در تقدیرم رقم زد...پای تمام دلواپسی هایم مردانه باش ناراحت

[ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

خیلی وقته ننوشتم....

سلام بچه ها،یه مدت نسبتا طولانیه چیزی ننوشتم.هم خسته بودم هم درگیر.اینروزا واسم روزای خیلی خوبی نیست،یجورایی خسته ام و دلتنگ.خیلی به خودم فشار میارم تا همه چیز درست وطبق برنامه پیش بره .از طرفی این برنامه هفتگی نابجا و سکشن های اول و آخر هفته ای باعث شده همه وقتمو درحال رفت وآمد باشم.من بین مردم این شهر راه میرم و هرروز یه درس جدید یاد میگیرم اما خدایا دلم خیلی میگیره.چشمام عادت کردن به دیدن صحنه های نسبتا دلخراش اما هنوزم دلم ...،چندروز پیش تو مسیر برگشت به خونه یه ماشین آتیش گرفته بود 35 کیلومتری اهواز...چقدر جالب بود همه داشتن فیلم میگرفتن با گوشی...تنم لرزید.هیچکس تلاشی نکرد خاموشش کنه حداقل اون آدمی که توش بود رو نجات بده.نمیدونم شاید من خیلی حساسم.خیلی خسته ام.دلم یه جای آروم و پاک رو میخواد.یجایی که بشه بشینم با آرامش با خدای خودم خلوت کنم ازش بخوام بازم دستمو بگیره.سردرگمم...

خدایا نمیدونم تقدیرمو با چه قلمی نوشتی اما من قدم تو راهی گذاشتم ک گفتی پایانش نکوست....دستمو بگیر و به قلبم آرامش بده خیلی نیازدارم به آرامش قلبیناراحت

[ یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

شهرِ به این بزرگی...

تو شهر به این بزرگی...بین یه مشت غریبه
ساده ازم گذشتی...این زندگی فریبه
دست منو گرفتی... تو اوج بی نیازی
وقتی که عاشق شدم...منو گرفتی بازی
خوابو ازم گرفتی ...شدم واست یه لیلی
وقتی که مجنون شدم...دیگه نداشتی میلی
خسته شدم از عشقت...خونمو ویرون نکن
من تو کویر نشستم...دعای بارون نکن
یه روزمیاد که دستات ...تو انتظار میمیرن
بیکس و تنها شدی....بهونمو می گیرن

[ دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

خدایا

خدایا،پرِ پروازم ندادی...

من واسه به تو رسیدن پرِ پرواز نمیخوام..

حوریُ ساز نمیخوام...

توفقط دستاتو واکن...

تو به قلب من نگاه کن...

تومنو تو دستات جا کن...

واسم اون دنیا بهشته قلبمژه

[ چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

مهر سکوت...

بر لبهایم

مُهر سکوت زده ام

از چشمانم بخوان ناگفته هایم را...

[ چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

این روزا...

این روزا خیلی خوشحالم،آدم های اطرافم رو دارم خوب میشناسم.

میفهمم پشت خیلی از دلبستگی و وابستگیها هیچی نیست...

اما خوشحالم که خدا تنها عشقی هست که همیشه توقلبمه،هرگز نمیتونم ببخشم و حلال کنم اما ...در کل خیلی خوشحالم که بیحسم ...نیشخند

یه چندروزی درگیر پایان نامه دوستم هستم تموم شه میام سراغتون،دوستون دارم قلب

[ جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

گاهی ...

گاهی همه تلاشت رو میکنی تا خدا بخواد اما نمیخواد....

اما ...

این روزا اگه خدا هم بخواد،من دیگه نمیخوام

خسته ام

چشم

[ سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

دوستان مجازی

در این پهنای بیکران مجازی،دوستانی دارم که شاید تنها شناختمون از هم اسممون باشد..اما شنونده حرفهای من هستند،میخونند،نظرمیدن،اظهار همدردی میکنند،راهنمایی میکنند ولی تو که تمام دنیای منی...نه میای،نه میخونی،نه از دردم کم میکنی...فرق تو با غریبه های دنیای مجازی چیه؟؟؟تو از این غریبه ها غریبه تر هستی...

درد داره من مینویسم فقط برای تو...و همه میخونن اما تو....

درد داره من تکه تکه کلمات رو به بازی میگیرم برای بیان احساسم و برات غزل میگم اما توووو...سرگرم روزگار خودتی... دنیای ما خیلی از هم دوره...تو تمام سهم من از بودنی و من همان "هیچ " در ناکجاآباد خیالت ... نگران

[ یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

امروز

امروز یه روز جدیده تو زندگیم،روزی که میخوام بهتر از دیروز آغازش کنم ،بدون وابستگی،بدون تکرار و بدون التماس...بارها غرورم رو شکستم اما میخوام مغرور باشم.من ایستاده میمیرم ...مثل یک فرمانده...با ابهت ...اماگدایی محبت نخواهم کرد.ایمان دارم خسته خواهم شد ...دلم خواهد شکست و در تنهایی به خاطره ها پناه خواهم برد...اما هرگز بر نخواهم گشت و از تصمیمم پشیمان نمیشوم.فقط اونجایی که تنهااا میشم با خودِ خودم فریاد میزنم که "دلتنگم" آخ

خدایا امیدم به احسانِ توست...ناامیدم نکن هرگز  چشمناراحت

[ یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

مادر

تقدیم به مادرم که دستانش در دست خداست و ذکرش شفاست قلب

به سجاده ات قسم و چادری که بوی خدا میدهد،من از حرکت لبانت شرمنده میشوم وقتی که عاجزانه سقف را مینگری و امیدت به آسمان کرامت خداست ودعا میکنی در حق من و بقیه فرزندانت...دوس دارم فارق از حالت،محکم در آغوش بگیرمت و دست و پایت را ببوسم تا قلبم آرام بگیرد... مدیونم به تو...تمام خوبیهایت را،عمر و زیبایی و جوانیت را...از من بگذر...ازتمام روزهایی که خوب نبودم و تو باز هم مهربان بودی.دلم میخواهد کاری کنم که تو از ته دل خوشحال شوی و من از لبخندت به عرش برسم...

دوسِت دارم مامان قلبماچبغلمژه

[ جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

می ترسم ...

من از مُردن نمی ترسم... از آن دنیا هراسم نیست

تو دنیایِ منی ...شاید که من مُردم حواسم نیست

من از حالاتِ چشمانت ... من از سردیِ گفتارت

هزار دلشوره میگیرم..من از عشقِِِِِِِِِِِِِ تو دلگیرم

نکن بامن ...نشو بیگانه با قلبم

نشو ظالم ...نکن آرامشُ سَلبم

دل من با همه قهر است به لبخندی مدارا کن

گدائی میکنم از تو...مرا با عشق دارا کن

نظرکردی به چشمانم؟؟؟که لبریزم ز دیدارت؟

مرا دستِ کسی نسپار،نگو الله نگهدارت

ناراحت

[ جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

یوقتایی هست ...

یوقتایی هست چشمت از دل و دستت سبقت میگیره و بر عقلت غلبه میکنه...ادامه میدی و میری دنبال دلت ....میری و یجا میبینی ... و دلت میشکنه و میخوای کاری کنی اما با تمام توانائیت ناتوانی ... مچاله میشی و از جمع فاصله میگیری و توی تنهایی خودت فرو میری و فقط فکر میکنی...دور از احساس با چشمای باز و اونوقته که بهترین تصمیم های زندگیت رو میگیری...امیدوارم همیشه پشت تمام شکست هایی که میخوریم تفکر،همراه با موفقیت باشه...قلب

[ پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

من و خدا ...

میخوام یه روز بشینم مفصل با خدا صحبت کنم،ببینم چرا هرچی که موافق میل ماست مخالف حکمتشه؟!!!میخوام ببینم مشکلش با من چیه صداش میکنم جواب نمیده بعد دوستم صداش نمیکنه ینی خدا 24 ساعت بهش صفا میده...دلیلش چیه میگه خوب باش بعد خودش هرچی بدیه میندازه سر راهمون...هی میگه امتحان الهیه بابا حالا اونیکه همش رد میشه رو بیخیال میشی چسبیدی بمن هی پشت سر هم لحظه به لحظه آزمون میگیری یه ذره هم ارفاق نمیکنی... و اینکه چرا تا یذره میخوام خطا کنم میزنه پس کلم میگه شوتت میکنم تو جهنم هزار سال تو آتیش بسوزی آخه خدااااا قربونت بشم بچه زدن داره؟؟؟تو دلت میاد هی چپ و راست دل منو میشکنی؟خداییش اعصاب ندارم این سری ...میزنم از دستت به بیابون آخ  یذره درکم کن. هی تهدید میکنی هی میزنی هی میکشی... ناراحت

خیلی ازت ناراحتم اما میترسم این سقف رو سرم خراب شه...دمت گرم خدا..شکر از حکمتت قهر

[ پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

خاموش

من بارها شماره ات را میگیرم
کسی در جواب مدام حرفی میزند :
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !
و من برایش از تو ،
از دلتنگی ها ،
از اشکهای بیصدا و از بی کسی هایم میگویم …
اما او سر حرفش میماند ؛
لعنت به بخت سیاهم !قهر

[ پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

هوای تو ...

نفسم میگیرد...در فضایی که هوای تو در آن نیست !!! ناراحت

[ دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

انتظار

از این واژه هیچوقت دل خوشی نداشتم ...لحظه های غریبی هست وقتی چشمت خیره میشه به در،واسه رسیدن کسی که هرلحظه منتظری بیاد و واست با اومدنش دنیایی شادمانی بیاره.این روزا حال و هوای من خوب نیست.خیلی نگرانم.خیلی بیتابم.دلم میخواد مسافر کربلایی منم زودتر از راه برسه...تا نیاد دلم آروم نمیشه.اگه حتی یه درصد باشه بازم "رسیدن " خیلی شیرینه.شاید این انتظار به چشمت نیاد اما خیلی سخته پرشوق باشی بری اما نتونی ....من از غافله عقب موندم.کاش پاسپورتم آماده بود منم میومدم...میترسم تا اربعین سال آینده نتونم از امام حسین و حضرت ابوالفضل شفاعت بگیرم ناراحت افسوس

[ دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

روزتون مبارک

سلام بچه ها،16 آذر روز دانشجو رو به همه تبریک میگم...

پارسال این موقع رئیس دانشگامون اومد 4 تا پارگراف سخنرانی کرد واسمون ،ما هم کلی بهش فاز دادیم با جیغ و هورا و دست ازش تشکر کردیم البته زیاد واسمون سرکلاس حرف میزد چون استاد شیوه و ارائه مون بود و حرفاش تکراری بود اما کلا آدم دوستداشتنی بود.خلاصه بهمون آب میوه (ساندیس) و شیرینی دادن و بعدشم دانشگاه رو تعطیل کردیم اومدیم خونه.دقیقا مثه روزایی که راهپیمایی 13آبان و22بهمن بود...همیشه میرفتیم واسه نمره انضباط اما شاد و پرانرژی میومدیم خونه.خدایا پیر شدیم چقدر کسب علم کنیم نیشخند

من یکی که تا به مقام هیئت علمی نرسم بیخیال کسب علم و دانش نمیشم از خود راضی

واسه همه موفقیت همراه با پیروزی آرزو میکنم...بامن حرف نزن

[ یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

تو...

تو یه کاهی که تو قلبم مثه کوهی

ساده ای اما واسه من باجلالی،باشکوهی

خیلی سخته از توگفتن وقتی که برات میمیرم

کاش یروزی باورت شه تاکجا پای توگیرم

تو واسم نفس میمونی تو مثه آب حیاتی

تو رو تفسیرت نکردم توخودِ شاخه نباتی

دستمو بگیر تودستات خیره شو توی نگاهم

جزتو من چیزی ندارم به امیدش سر بزارم

وقتی دستات دوره ازمن آسمون سیاه و تاره

قدرت عشقت واسه من شادمانی رو میاره

همسفر چشمام به در موند بیوفا نشی یوقتی

نمیدونی چی کشیدم روزیکه از اینجا رفتی

بیکسی و غریبی خیلی سخته نمیدونی

زجرایی که من کشیدم نمیدونی نکشیدی

ناراحت

 

[ یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

جواب قلبم ...

وقت رفتن که رسید یهو تو مهربون شدی

نمیدونم کجاییُ با کی تو همزبون شدی

لحظه هامو بدون تو میکُشمو نمیکِشم

سایه سرم یهو چی شد؟توباغ کی باغبون شدی؟؟؟

وفای تو دروغیه...تو منو هرگز نمیخوای

خواستن که اینجورنمیشه ...هروقتی بخوای بری بیای

عهدمونُ شکستیُ فکر فریبِ دلمی

سپردمت دستِ خدا...جواب قلبمومیدی..

[ یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

اندوه شبانه

شب آمده و همه جا رو سیاهی گرفته،همه آدمها تمام روز رو کار وتلاش میکند تا به شب برسند و در سایه آرامش شب کنار خانواده و عزیزانشون آرام بگیرند...دلم میسوزه واسه اونی که آرامشی نداره چون خانواده ای نداره...اونی که عشقی نداره...اونی که امیدی نداره اونی که دلیلی نداره...خیلی  ها هستند به ظاهرخوشبختن اما ...

دلم میخواد پرواز کنم،برم یه جای دور،جایی که همه لبخندها از ته دل و همه حرفها صادقانه باشه...جایی که آدماش فقط حرف نزنن عمل کنن...جایی که آدمابیوفا نباشن واسه رفتن دلیل نیارن...فقط یه جا رو با این مشخصات سراغ دارم...اون دنیاچشم

[ یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

کربلا

کوله ات را بستی،قصد تو ماندن نیست،تو پر ازدیداری،شوق رفتن داری...

من ولی میترسم ،ازنبودَت....شاید از تنهایی،شاید از بیخوابی...

پرم از بیتابی ...تو ولی آرامی...

من غریبِ شهرم باهمه بیگانه...تو نظرکرده کربلاییُ باهمه همخانه...

زود برگرد زائر...دل من آشوب ست،حالم تعریفی نیست...ظاهرم خوب ست

از درون نابودم...از درون ویرانم....واسه چی میخندم؟؟؟...نمیدانم!!!تعجبخجالتوقت تمام

[ شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

خوابی

من پُر از بیتابی...

تو ولی باز امشب...

عاشقانه میخوابی ... نگران

[ جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

مینویسم ...

من مینویسم،ازتمامه ناگفته هایم که پنهان شده پشت حصار زنانگی ام.تو بخوان و بشناس مرا...سالهاست سکوت کرده ام به انتظار فریاد...با امید به دادرس... خداوندا دریاب مرا و دستانِ تنهایم را...زبانم به ناشکری نمیچرخد...مددی یارب قلب 

[ جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سپیده رنجوری ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه